چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389
نظر سايه خانوم
bebin ....... bad kasi dar oftadi pas worde web loge mano bede dare baram moshkel saz mishe
age nadi ba yeki dar miofti ke vaghean age bahat doshman she miad ta un shahri ke hast ..(mashhad budi ? )
harja ke budi miad
to o hame zendegyto atish mizane
toro khoda majburam nakon be un begam
khaheshan pase webe mano bede
divunam nakon
SAYEH
پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389
وبت قشنگه !
اي خاك بر سره همتون !
نميخواد نظر بدين . كي نظره شمارو خواست ! لعنتي ......
جمعه نوزدهم شهریور 1389
قلبم لخته ي كو چكي از خون است : من پوستش را كنده ام
دنيايم تبديل به زير سيگاري شده بود...و من مثله سيگاري در ان ميسوختم...تو من را ميكشيدي ...وخاكستر هاي تلخ را از وجودم بر جاي ميگذاشتي...گريه ميكردم...گريه اي شايد از ناچارگي...كاش ميدانستم كه با گريه كردن ...فقط دنياي خود را كه اكنده از خاكستره وخودم بود...به لجن تبديل ميكنم
تو دهانت باز بود و دروغ ها را در خود پرورش ميداد...تو ان روز نميدانستي عشق چيست....تو حتي نميداني قلبت كجاست...براي چه كسي مي تپد ؟
قلبم لخته ي كو چكي از خون است : من پوستش را كنده ام
قلبم هيچ وقت خوب نخواهد شد و هيچ وقت از بين نخواهد رفت....
من براي ادامه يافتن خيلي بي هدفم...و خيلي بيحس !...براي مردن !........................
مي خواستم به او بگويم كه او تنها چيزيست كه من مي توانم تو اين دنياي مردني عاشقش شوم
اما همين كلمه ساده ي عشق خودش قبلا مرده بود و كنار رفته بود
قلبه من تكه اي از خون بود...لخته اي از خون ....تو از ان مواظبت نكردي...حالا شكسته و ...خونش جاريست....تو هرگز نميتواني ان را درست كني....
هر چيزي كه نشانت داده ام تكه ابي از مرگم بود..جايي كه من خدا هستم ...همه مرده اند
بگذار لبخندهايم روي شمشير بريده شود....هيچ دليلي براي زنده بودن وجود ندارد
من گريه نميكنم !
سايه

شنبه سیزدهم شهریور 1389
خداحافظيه تلخ
در حاليكه عاشقه همه چيز بود جز من......خانواده اش ...كارش.... خوابش...
از جانبه همه رانده شده بود....ميخواست بگويد دوستت دارم...به او تكيه ميكرد...لبانش ميلرزيد....
...........
نميدونم چمه ! ......هيچ ارزشي انگار ندارم !.....هيچي ! ....
حتي خداحافظي هم نكردم...
فقط رفتم ....رفتني كه حتي اثري از رد پايم هم به جا نمي ماند ....
قسم ميخورم كه 2 ساله پيش هيچ وقت اين اينده رو براي سرنوشتم نمي ديدم ...
به قوله خودش .....
اول رويا...بعد خواب و بعد حقيقت .......
من الان كجاي كارم ؟
شايد اين تلخ ترين خداحافظي عمرم باشد

جمعه پنجم شهریور 1389
اعتراف
دارم راه ميرم !
تنها !يه جنگله ! ...خيلي تاريكه....خيلي تاريك.....
....
دارم راه ميرم ! سايم جلوي پام نميافته .....سايه مرده ! بخاطره من مرده .....
ديگه سايه اي ندارم كه برام رگشو بزنه !
بهش خيانت كردم !از هر نوعي كه بخواي....بهش دروغ گفتم ! من آزارش ميدادم....اون هيچي نميگفت....فقط نگام ميكرد....چشاش رو اروم ميبست و اشك.....
گوشه ي دفترش نوشته بود...تنهايي را دوست دارم .....چون خدا هم تنهاست
اما از روزی که تو رادیدیم نوشتم.. ازتنهائی بیزارم چون تنهائی یاد آور لحظات تلخ بی تو مردنم استسايه....هيچ وقت بهت نگفتم......خيلي دوست دارم



![]()
![]()
دوشنبه یکم شهریور 1389
دفتره خاطراتش !
28 مرداد !
توي كمدش دنباله يه چيزي ميگشتم ...يه چيزي كه از من باشه ....يه چيزي ...سرنخي...
انگار سايه قبله خود كشي همه ي مدارك رو دفن كرده بود....نه !
بذار ببينم ! يه دفترچه خاطرات اين جاست ...خونيه ! خون هاي خشك شده ...
تقديم به عشقم باران !
سايه توي دفترچه خاطراتش نوشته بود :
می دانم چه می خواهم و چه می گویم می دانم که حر ف هایم بوی مرگ می دهند و ممکن است شما را مسموم کند می دانم که حرف هایم بوی حقیقت می دهند اما چاره ای جز بازگو کردن آن ها ندارم .خسته شدم از این چرا های بی جواب امان از دست این چرا ها که اعصاب مرا مانند موریانه می جویند و مانند تپک محکم آهن توی سرم می کوبند .
عشق من تو را چه خطابت کنم که عظمت عشق مرا نماینگر باشد چه گویمت از غم های مهیب و اشک های بی امانم .
چه گویمت از درد تنهایی سوختن و مردن می دانم این تنهایی محض دیوانه ام کرده است و افکار در هم وبرهم هر لحظه به سراغم می آید .آه چه می گویم ....
از تنهایی چه دشواره تنها موندن دور از دریا مردن آه چه می شد شب را کنار بزنی و طلوع زندگی را به چشمانم برسانی
فراموشت نمی کنم در آن لحظات دشوار حیات نامت را می برم تا آرامش خود را به دست آورم حتی اگر روزی هم مرا فراموش کنی میدانی امیدم چیست ؟
امیدم این است که اگر لحظه ای کوتاه به عقب بر گردی حتما در گوشه ای از این خاطرات به یاد من حقیر خواهی افتاد .

من قطره قطره سوختم و تو هرگز این سوختن را ندیدی نه اشتباه نکن !
دل من پیش دیگری نیست . نبوده و نخواهد بود من از دوست داشتن تو و آن هایی را که دوستشان دارم سوخته ام تو خودت خوب می دانی که من از این دنیا انسان کش فقط تو را می طلبیدم .
بخوان و فراموش کن من چگونه این احساسم را بر روی ورق های عریان این دفتر حک کنم....
ثانیه ها از پس هم می آیند و می روند ولی بدان آن لحظه ٬ لحظه ی جدائی است و تقدیر مرا از تو و یاد تو را از من دور و بی گانه خواهد کرد.
و من در سکوت و تنهایی خویش بیشتر غرق می شوم و هیچ غریقی نمی توتند مرا نجات دهد ٬ مگر .......
سايه
بوی کپک پشت کمد میاد،بوی گوشه ی انباری جلبکی میاد، با مگس مرده، با مگس دار زده، با ادرار موش
پریروز یه گنجیشک معتاد گوشه ی اون باغچه پیره چهارتا چرخش رفت هوا جونش در اومد.دمپایی هاش هر کودوم پرت شده بودن یه گوشه ای. دهنشم اینهو غار باز بود و زبونشم کجکی از دهنش افتاده بود بیرون
اب سفید کش داری هم انگاری سفیده ی تخم مرغ از دهنش اویزون بود
یه سگ سیاه لاغر مردنی که از زور گشنگی شکمش چسبیده بود به کمرش اومد بوش کرد بعد همون جا افتاد این قدر خندید تا خون بالا اورد مرد
بوی لجن میاد، همه چی لجنه. اصلا مردشور این اخلاق کج و کوله ی منو ببرن
تا زانو فرو رفتیم تو لجن
از احساسات بازی بدم میاد
از احساسات بازی بدم میاد....
باران لعنت به تو !ازت بدم مياد



چهارشنبه سی ام تیر 1389
تنها ارزوم اینه که اون روز بیاد..... دوباره بشنوم اون صدا رو ...صدای گریه هاتو ...ناله هاتو...
دوست دارم اون روز بیاد...
بشینی سره خاکه من... ببینی که چون نهالی سست میلرزد...روحم از اندوه تنهایی
میخزد در ظلمت قلبم وحشته دنیای تنهایی
چهارشنبه سی ام تیر 1389
او میخواست بگوید
لبانش
میلرزید.جمع شده بودند لبانش،
غنچه.
چون آدم شوخی بود فکر می کردی
میخواهد سوت بزند.
لبانش غنچه شده بودند و میلرزیدند و تو فکر میکردی
میخواهد سوت
بزند و
او میخواست بگوید: دوستت دارم
ای خدا امشب دیوونه شدم......نمیدونم چرا تا دلم میگیره ...(...) ...خسته شدم....
از اين زندگیه بی بخار ...!!! دیگه خدامو هم فراموش کردم.....
نای نفس کشیدن ندارم.....اونقدر گریه گردم که نفسه بالا نمیاد.....
چهارشنبه سی ام تیر 1389
دوستت داشتم....دارم...و خواهم داشت !
دارم وصیت میکنم میخوام برم یه جای دور ...اونجایی که فرشته ها هستن واسم سنگه صبور ....
طنابه دارو میبینی...توی اتاق ماله منه .... میخوام برم پیشه خدا ....اين اخرین راهه منه ....
به خدا جهنمم از این عذاب بهتره .....دارم میرم تا بشم واست یه خاطره ....
دارم میرم تا نبینی...التماسه دلمو ...دارم میرم تا که خدا حل کنه اين مشکلمو ......
فقط یادت باشه عزیز ...۵ شنبه ها منتظرم ...لا اقل بذار تو گور یه لحظه اروم بگیرم....وقتی میای یه شاخه رو ...بذاز سره مزاره من ...
یه فاتحم واسم بخون یاده جوون رفتنه من .....
طنابه دارو میبینی...توی اتاق ماله منه .... میخوام برم پیشه خدا ....این دیگه غصه نداره ... ....
گله قشنگه من ..... رفتی ؟! رفتی ! اره من خواستم ....دیگه نمیتونستم تحمل کنم این دوریو ....
اون حرفا ...اتیش به جونم میزنه...به خدا اگه بدونه چقدر دوسش داشتم....چقدر میخواستمش...اون ماله من بود..... رفتی عشقم ؟!
اگه بدونی چرا ازت جدا شدم...گریت
میگیره.....گریت میگیره ...!
سایه شدم....
یه سایه ... ای خدا ......زندگی بی اون برای چه ؟
اخرین بار که
اورا دیدم گردنبند صلیبی به او هدیه کردم گفت:من که
دوستت ندارم
پس چرا به من هدیه می دهی!؟ گفتم:بر سر هر گوری صلیبی می نهند
اين صلیب
را بر گردنت بالای قلبت بیاویز زیرا انجا گورستان
عشق من است
چهارشنبه سی ام تیر 1389
مرگ من روزی فرا خواهد رسید......
چاقو به دستم، رگ تو دستم، کلی فکر...همه اونایی که اومدن و رفتن، همه اونایی که نیومده رفتن، همه اونایی که موندن اما کاش میرفتن، همه اونایی که رفتن اما کاش میموندن.چاقو، رگ، وسوسه زدن...همه کارایی که کردم و نباید میکردم، همه کارایی که نکردم و باید میکردم، همه کارایی که کردن و نباید میکردن، همه کارایی که نکردن و باید میکردن.چاقو، رگ، وسوسه زدن...گذشته: غمگین، حال: بی معنی ، آینده: بی وفا.چاقو، رگ، وسوسه زدن...چرا که نه؟
همه آدمهای داستان زندگی من نقش منفی اند، اصلا مگه صادق هدایت همه پرسوناژهاشو نمیکشت؟، شاید از ترس اینکه یه روز از خودش جلو بزنن، و دست آخر هم خودش رو کشت، شاید از ترس اینکه یه روز از خودش جلو بزنه.من هم همه شخصیتهای داستانم رو کشتم، حالا نوبت خودمه.چاقو، رگ، وسوسه زدن...اما تو، تو هنوز هستی.میتونم برای تو بمونم.اما نه، تو هم مثل بقیه یه دروغی.چاقو، رگ، وسوسه زدن...میزنم..............
صدای کشیده شدن تیغ روی
پوستم همه فضای اتاق را پر کرده بود دستانم میلرزند و تیغ هی سر میخورد از
لای انگشتانم. کاش ، کسی اين تیغ را می گرفت و می کشید روی رگم پوستم تنم
روحم اما.......... خون تمام حجم دستم را پر کرده است.از صدای قاطی شدن خون
و تیغ در دلم اشوبی به پا میشود بینهایت و من باز هم تشنه شنیدن دیدن ولمس
کردن هست
نــــــــــــــــــــــــــــــه !!!!!
اه.....
چهارشنبه سی ام تیر 1389
رها یم از تو....
خود کشی حسی تنفر از خویشتن است
شوق رهایی از دنیایی سنگدل
که اگر جهنم مامن این تن باشد....
دست کم تن میسوزد و روح ارام است
که چه حاصل باشد از اراش تن.....؟
خود کشی یعنی خود را در خویشتن طرد کنی.
عشق خود را بکشی... خاطره ها سرد کنی
که اگر مدفن عشق دل باشد
خنجری می باید
که تهی میسازدش از هرچه دوروست
میزنم خنجر دل....غرق شود تن در جوی خون
مسشود کم رنگو کم رنگ تر این دنیای من
((خود کشی عادت دیرینه ی منه خسته است))
دلم از خيلي روزا با كسي نيست
تو دلم فرياد و فرياد رسي نيست
شدم اون حرز گياهي كه گل هاست
پر پر دستهاي خارو كسي نيست
ديگه دل با كسي نيست ديگه فرياد رسي نيست
اسمون ابري شده ديگه خا رو خسي نيست
بارون از ابرا سبكتر مي پره
هر كسي سر به سوي خودش داره
مثل لاك پشت تو خودم قايم شدم
ديگه هيچكس دلمو نمي بره
ديگه دل با كسي نيست ديگه فرياد رسي نيست
ماهي از پشت رود بيرون افتاده
شاپرك ها پرهاشون زخمي شده
نكنه تو گله هاي بره ها
گذر گرگ بيابون افتاده
چهارشنبه سی ام تیر 1389
به زنده بودنم شک دارم....
گاهي با خودم فكر ميكنم ....نه ...جاي من اينجا نيست ....دنيا جاي ادماي زندست و من چي؟؟؟
داد ميزنم : ((سايه تو زنده اي ؟؟)) ... صدايي نمي اد ... !! من مردم ....
جاي من توي اين دنياي مادي كه تو و اون توش راحت دارين زندگي مي كنين نيست...
جاي من تو اين جايي كه 1000 تا عاشق و مجنون و ليلي با هم خوشن يا درد ميكشن نيست ...
من بايد تو اون جهنمي كه پيا مبرا ازش حرف ميزنن باشم ...
.
شايد هم خودم شيطان اون جهنمم !! ها ؟؟
شيطان هم يه فرشته
بود مثل من .... يه روزي من هم داشتم زندگيمو ميكردم ... منم درسامو مي
شستم
مشقامو مينوشتم ....
يه روزي بود كه از عشق خبري نبود ....از حسادت توي عشق خبري نبود از رفتن....از درد از بي پناهي
خبري نبود ....
منم مهربون بودم .... ميخنديدم ... ميرفتم كلاس اسكيت ...درس ميدادم ....داستان مينوشتم ....
هيچكي مثل من نبود .... هيچكي مثل من مهربون نبود..... همه دورم جمع مي شدن من خاطر مو ميگفتم
ميخنديديم ....همه دوسم داشتن ....اگه يكي گريه ميكرد باهاش گريه ميكردم همدردي ميكردم ....
اگه ناراحت بود يكي ..... باهاش حرف ميزد م....آره ....آره ... آره ...
منم ادم بودم مثل شماها ......
اما حالا چي ؟؟؟ فقط شدم يه نگاه !!!
هر كي مياد به ايديم پي ام ميده ميخواد باهام حرف بزنه ميگه چه باحاله ... ميخنده اما زخم هايي كه روي
دلمه رو ميبيني ؟؟؟؟ نه !!!
چشاتو بستي ميگي
فراموشش كن ...بيا با من !!!تو هم كه هموني !!!!همتون يه مدلين .... از همتون
بدم
ميااااد !!!باباااااااا ولم كنين اخه از جون من چي ميخواين !!!
نمي خوام فراموش كنم
.... زوووره هه ؟؟؟
مگه چزا مينويسي ؟؟؟؟واسه
ي دل خودم .....به قيافم نمي آد نه ؟؟؟
نمي اد يه سايه باشم ؟؟؟
دارم چرت و پرت مينويسم ؟؟؟.... فقط بخون و تو دلت بگو :
چه كردن با تو ؟؟؟؟
چهارشنبه سی ام تیر 1389
امروز دفنش كردم
pc نگاه ميكنم
گاهي نگاهم ميافته به ديوارا... اخ چقدر چشمام خستست...اين ديوارا خيلي وقته كه
مردن...بوي تعفن گرفته اين اتاق...
انگار لاشه ي مرده ي يه حيوون .. مثلا سگ يا موشه مرده يه جايي افتاده ...
ديوارا واسم ترسناك شدن انگار كه دارن باهام حرف ميزنن...
يهو خوابم ميبره ...وقتي بيدار ميشم صفحه ي كامپيو تر هنوز جلومه ...
هيچي يادم نيست
فقط یادمه صبح میخواستم برم قبرستون سره قبره روحه مرده ا م...اخه من روحمو خاك كردم
4 ماهه كه ديگه جسمم حركت ميكنه...یه خاطره دور توی چاله چوله های مرده ی مغزم سوسو میزد
جون دادم تا بدنه خستمو از جام بلند كردم ...بارون مياومد ...تنم سرد و خيس بود
يه نگاهي به قبرستون كردم ... واي....
تمام قبرا رفته بودن زیر اب. چند تا سگ کریه و زمخت و چندش انگیز
دور قبرا میگشتن
من کور مال کور مال میخواستم
قبر خودمو پیدا کنم اما اب بود نمیشد همه ی تنم لجنی و خیس شده بود سگا هم
نمیذاشتن_خسته بودم نشستم
.........
خسته و لرزان خودمو رسوندم خونه ... باز به ديوارا خيره شدم ... افكاره زخميم داشت روحمو ميخورد ...دارم ازار ميبينم
احساس ميكنم زلزله اومده .. شايدم توهمه ..نه تو داري شوخي ميكني ؟!
يه صدايي همه ي خونه رو لرزوند...پاهام سست شده اراده ام دست خودم نيست
هر چی زور میزدم نمیتونستم بلند بشم . راه رفتن یادم رفته بود برای مدتی هاج و واج و مظطرب مونده بودم...يعني چي؟
خودکشی اخرین راه نیست .... من انگار نفرین شدم ...!
بعد از رفتنت اين منم كه خورد شدم ميفهمي ؟
این
فکرای سمجی که توی کله ام میاد.........
اینا منو عذاب میده
خیلی پریشونم میکنه....دارم ميميرم
!
چهارشنبه سی ام تیر 1389
نمی بایست نفرین اخره پیمان ما باشد
به قدر هر چه گل دیدم مرا ازار کردی تو
خیانت را دوباره در دلم تکرار کردی تو
عجب دیوانه بودم من که بستم دل به چشمانت
و کار قلب این دیوانه را دشوار کردی تو
چقدر از التماسم پیش مردم آبرویم رفت
چقدر این چشمها را پیش مردم خار کردی تو
شنیدم بارها با دیگران بودی ولیکن حیف ...
شهامت ماله هر کس نیست........پس انکار کردی تو...
چقدر اشعار زیبایی برایم خواندی و گفتی...وبازی با دل بیماره من بسیار کردی تو
شبی که دیدمت با دیگری در کوچه جا خوردی...
و ناچار این طلوع تازه را اقرار کردی تو
دلم می خواست عکست پیشه من باشد،نشد زیرا...
مرا در دادنه هر چه که بود اجبارکردی تو...
نمی بخشم تو را،او را ، و هر کس را که بد باشد....
خدایم خوذ تلافی می کند هر کار کردی تو..
نمی بایست نفرین اخره پیمان ما باشد
مرا اما به این کاره غلط ناچار کردی تو...
دلم را دیگر از هرچه نگاه و ارزو کندم...
تمام پنجره های مرا دیوار کردی تو
چه حسنی داشت درده اين شکست تلخ ؟؟؟...میدانم...
مرا از خواب عشق و عاشقی بیدار کردی تو...
چهارشنبه سی ام تیر 1389
بیان نا مرادیهاست این هایی که میگویم ....
همان
بهتر به هر جمعی رسم کمتر سخن گویم...
شب و روزم بسوز ساز عمر بی امان
طی شد...
گهی از سوختن گویم گهی از ساختن نالم...
تو میایی به بالینم.....
ولی
ان دم که در خاکم.....
خوشامد گویمت اما .....
..... ~~~~>
در اغوش ((کفن)) گویم !!! <~~~~~
خیلی وقته مردم...خیلی وقته ....
سه شنبه بیست و نهم تیر 1389
مرگ هم سودي ندارد
مدت هاست که منتظر پايان
اين کابوس و بيدار
شدن از اين خواب لعنتيم... کابوسي که سالهاست دارم
ميبينم ... رويايي
که بيدار شدن ازش به قيمت زندگي تموم ميشه ... من
هنوز راه ميرم ...
ميبينم... ميشنوم... نفس ميکشم ... ولي
زنده نيستم... خيلي وقته مرده ام ... خيلي وقته
مرگ هم سودی ندارد...
من روح درد دارم...
من روحم جزام
دارد..
بدترین درد ممکن...
درد من حتی با مرگ هم درمان نمی شود..
ولی
شاید نخستین کسی باشم در تاریخ رگ روح خود را میزند..
یا روح خود را با
ریسمانی حلق آویز میکنم و خودم چهارپایه اش را لگد می زنم...
این چند
روزه نمیدانم چه مرگم است؟! نفس میکشم اشکم در می آید.نمیدانم دردم چیست؟!
از کجا دارم میکشم؟جزامی اين
پاییزت را نگه دار دیگر!
سه شنبه بیست و نهم تیر 1389
زمان مرده
دیگه بودن و نبودنت هم اهمیتی نداره.....دیگه زمانی وجود نداره...انگار زمان مرده...مثل من
من نفرین شده ای بیش نیستم.........
هیچکس لیاقت عشق و محبت رو نداره....من اینو تجربه کردم...یکی بیاد و به من بگه که دروغه........
۲ تا شمع روشنه...یکی برای تو یکی برای من....کاش میدونستی من وقتی زنده بودم ...هر شب برات شمع روشن میکردم...شمع تورو زود خاموش میکردم تا تموم نشه...اما شمع خودم میسوخت و اب میشد....مثل خودم.
دیگه دیره برای اين کارا...من دیگه نیستم...ولی من هنوز بدی هاتو فراموش نکردم.... میدونی چیه ؟؟؟
حالا نوبت توعه که بسوزی و اب شی و من تماشات کنم...
درده من این نیست ؟؟؟!!! این سکوتم از فریادم درد ناک تر است ......سکوتم را حس کن.... کلامی نیست تیز تر..و شکننده تر از سکوت من !!!!!
سه شنبه بیست و نهم تیر 1389
سايه
چنان دل کندم از این دنیا که شکلم شکله تنهاییست
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست
مرا در اوج میخواهی تماشا کن تماشا.....
دروغ این بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن....
در این دنیا که حتی ابر نمیگرید به حاله من
همه از من گریزانند....توهم بگذز از این تنها....
گره افتاده در کارم....به خود کرده گرفتارم....
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیشه رو دارم؟؟؟
نیمه شب بودو غمی تازه نفس....راهه خوابم زدو ماندم بیدار...
ریخت از پرتو لرزندهی شب....سایه ی دسته گلی بر دیوار...
همه گل بود ولی روح نداشت....سایه ای مضطرب و لرزان بود...
چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه...گویا مرده ای سرگردان بود
شمع خاموش شد از تندی باد ....اثری از سایه به دیوار نماند....
کس نپرسید کجا رفت ؟؟؟ که بود؟؟؟که دمی چند در اینجا گذراند ؟؟؟
این منم خسته در این کلبه ی تنگ....جسمه در مانده ام از روح جداست...
من اگر سایه ی خوشم یا رب ...!!!
روح اواره ی من کیست ؟ کجاست ؟
جمعه چهارم تیر 1389
اين اخرين بار بود...
فكر ميكني اين چيه ؟
پنجشنبه پنجم شهریور 1388
اون شعره !

پای پنجره نشستم
کوچه خاکستریه باز
زیر بارون، من چه دلتنگتم امروز
انگار از همون روزاست حال و هوام رنگ تو
کوچه دل تنگ تو
دلم گرفته
دوباره هوای تو رو داره
چشم های خیسم واسه دیدنت بی قراره
این راه دورم خبر از دل من که نداره
آروم ندارم يه نشونه ميخوام واسه قلبم
جز این نشونه واسه چیزی دخیل نمی بندم
این دل تنهام دوباره هوای تو رو داره
......................................
پنجشنبه سوم خرداد 1386
يكي را دوست مي دارم ...
اره همش بهونه بود مسئله يار ديگه بود دلت هوايي شده بود کارم از کار گذشته بود
برو با يارت عزيزم رها کن اين دل منو الهي 100 سال بشه عشقه قشنگت عزيزم
اگه يه روز خواستي گلم کسي رو نفرينش کني بگو که مثل من بشه زجر جدايي بکشه
..............
يکي را دوست مي دارم
يکي را دوست مي دارمولي افسوس او هرگز نمي داند
نگاهش
ميکنم شايد بفهمد از نگاه من
که او را دوست مي دارم
به برگ گل نوشتم
من
که او را دوست مي دارم
ولي افسوس او گل را به زلف کودکي اويخت
تا او را بخندانديکي را دوست مي دارم
يکي
را دوست مي دارم

چهارشنبه یکم فروردین 1386
ديگه هيچي مهم نيست برام
خيلي سخته ....خيلي سخته .....خيلي سخته
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه
...
خيلي
سخته عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که هر روز همه رو
ببيني جز اوني كه دوست داري و فکر مي کني به خاطرش زنده اي ...
خيلي
سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي
سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه
: ديگه
نمي خوامت
اگر ميتوانستم مجازاتت کنم از تو ميخواستم به اندازهاي که تو را دوست دارم مرا دوست داشته باشي
?? روز و ? ساعت گذشته است از آن هنگام که از زندگيم رفتي . . .
شبها اشک ميريزم و روزها ميخوابم از آن هنگام که از زندگيم رفتي اگر مي دانستم که بي تو
ديگر نمي توانم شاد باشم . . .
اگر مي دانستي که بي تو ديگر زنده بودن را نمي شناسم . . .
ديگر هيچ چيز برايم اهميت ندارد حتي آن رويا هايم که احمقانه به نظر مي رسند اگر با تو
نباشم چرا مهم باشند؟ کمي ديوانه وارجستجو مي کنم و تو را مي جويم ولي نمي توانم
ببينمت
زنـــــــــــــــــــــــدگــــي چــــــــــرا ؟
بــــراي چـــــــه؟
زندگي براي چه . . . به خيابان ميروم دوستانم را صدا ميزنم ولي به من ميگويند تو را از زندگيم
حذف کنم . . .
حتي دکتر هم نمي تواند با قرصهاي آرام بخش مرا آرام کند . اما تو مي خواهي که به تو چه
بگويم ؟ که هيچ راهي نيست؟؟
نگاهي نيست ، غير از شکستن اين صليب چرا که اي خدا هر چه بيشتر بخوانم ، باز هم
هيچکس چون تو نيست
ديگــــــر هــيــچ چــيـز بـــرايــم اهــمـيـت نــدارد

دوشنبه دوم مرداد 1385
تنها ارزویم با تو بودن بود ...
در
تنهاترين لحضه هاي تنهاييم تو را در تنهاترين اتاق دنياي تنهايي ها يافتم با تو
از تنهايي هايم گفتم با من از تنهايي هايت گفتي بي آنكه بدانيم ديگر در
تنهاترين اتاق دنياي تنهايي ها تنها نيستيم
دلم گرفته به
اندازه وسعت تمام دلتنگي هاي عالم
شيشه قلبم
آنقدر نازك شده كه با كو چكترين تلنگري مي شكند
دلم مي خواهد فرياد بزنم ولي واژه اي نمي
يابم كه عمق دردم را در فرياد منعكس كند ......فريادي در اوج سكوت كه هميشه
براي خودم سر داده ام ......دلم به درد مي ايد وقتي سر نوشت را به نظاره
مي نشينم
كاش مي شد پرواز كنم ....پروازي بي انتهاتا رسيدن به ابدييت
کاش مي شد ....در ميان هجوم بي رحمانه درد
خودم را پيدا كنم
نفرين به بودن وقتي با درد
همراه است .....بغض كهنه اي گلويم را مي
فشارد
به گوشه اي پناه ميبرم
كاش اين بار هم كسي اشكهايم را نبيند
يه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن.. تو باشی منم باشم.. کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد.. تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم.. اينجوری که تو تکيه دادی به ديوار..پاهاتم دراز کردی.. منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم.. با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی.. بهت می گم چشماتو می بندی؟ ميگی اره بعد چشماتو می بندی ... بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟ می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن.. يه عالمه قصه طولانی و بلند که هيچ وقت تموم نمی شن.. می دونی؟ می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع.. يه ضربه عميق..بلدی که؟ ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نميدونی من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمی بينی که سريع می برم..نمی بينی خون فواره می زنه..رو سنگای سفيد..نمی بينی که دستم می سوزه و لبم رو گاز می گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبينی.. تو داری قصه می گی.. من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش.. حيف که چشمات بسته است و نمی تونی ببينی.. تو بغلم کردی..می بينی که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکنی که گرم بشم.. می بينی نا منظم نفس می کشم..تو دلت ميگی آخی دوباره نفسش گرفت. می بينی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر ميشم.. می بينی ديگه نفس نمی کشم.. چشماتو باز ميکنی می بينی من مردم.. می دونی ؟ من می ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايی مردن.. از خون ديدن..وقتی بغلم کردی ديگه نترسيدم.. مردن خوب بود ارومه اروم... گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا بعدش تو همون جوری وسط گريه هات بخندی.. گريه نکن ديگه خب؟ دلم می شکنه.. دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟
چین و چروکهای قلبمو میبینم ! تو نیا ...این حرفام این تفکراتم روحو از بدن میکشونه بیرون ....قلبو از سینه میکشه بیرون...من دیگر تخریب شدم ...حرفهایم بوی مرگ میدهند! بوی تنهایی....
این حرفا از غمه بی کسی از ترسه از تنهایی مردنه...از ترسه زیره خاک رفتن...نه من نمیترسم....از ترسه فشار قبر...خدایا...ایا گناهانم بخشیده میشوند ؟!

